یه وقتایی می شد تا صبح منتظر بودم ...
منتظر حتی یه میس کال ... اما دریغ ... منتظر بودم تا با یکی حرف بزنم ... باهاش از زمین و زمان بگم ... باهاش از اتفاقا بگم ... همدمم شد دفترچه خاطراتم و خودم می نوشتم و بعد با یه رنگ دیگه ابراز همدردی می کردم... دیوانه شده بودم ...
گوشیمو خاموش کردم ... اینطوری سنگین تر بودم... بیشتر از این نباید خودمو داغون می کردم... تمام پل ها را پشت سرم خراب کردم ... هیچکس کنارم نبود ... قبول این واقعیت تلخترین واقعیت زندگیم شده بود...
سردرد پشت سردرد ... آرامبخش پشت آرامبخش ... و بعد هم یک ماه خونه نشین شدنو ... اما الان سرد شدم نسبت به همه چیز سرد شدم ...
الان بهم میگن بی احساس، میگن خشک، میگن جدی، میگن یخ ... نمی دانم این منم یا قبلیه؟
اما این را می دانم که گاهی احساس می کنم این من، من نیستم! هنوز ذره ای احساس در من هست...
این من را بیشتر دوست دارم ... دیگر تغییری در کار نیست و نخواهد بود...
نظرات شما عزیزان:
.gif)
.gif)
.gif)
برچسبها:
.: Weblog Themes By Pichak :.