آی آدم ها

 باز هم صبح شد!

پروردگارا: 

از اينكه يكبار ديگر مرا لايق حيات دانستي سپاسگزارم، 

از اينكه فرصت يك شروع مجدد را به من عطاكردي متشكرم،

از تو ميخواهم به من درك و درايتي بيش از پيش ببخشي، تا امروز اشتباهات ديروز را تكرار نكنم، 

و فرصتهايي كه در اختيارم قرار ميدهي از دست ندهم 

و 

از يادنبرم كه شايد فقط براي امروز بتوانم دوستانم و يارانم را دوست بدارم.



برچسب‌ها:

جمعه 28 بهمن 1390برچسب:, | 1:32 | من |

 اگه قرار بود هرکسی بزرگترین غمش رو برداره و ببره تحویل بده با دیدن غمهای دیگران آهسته غمش رو در جیبش میگذاشت و به خونه بر می گشت . . .

 

برچسب‌ها:

جمعه 28 بهمن 1390برچسب:, | 1:29 | من |

 دلم تنگ است این شبها، یقین دارم که می دانی

صدای غربت من را از احساسم تو می خوانی

شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین

بیا ای ابر پاییزی که دردم را تو می دانی . . .

 

برچسب‌ها:

پنج شنبه 27 بهمن 1390برچسب:, | 23:53 | من |

 همه ی پل های پشت سرم را خراب کردم ؛ از عــمد …. راه اشــتباه را نباید برگشت … !!!



برچسب‌ها:

پنج شنبه 27 بهمن 1390برچسب:, | 22:22 | من |

 گاهی تنهایی آنقدر قیمت دارد که درب را باز نمی کنم حتی برای “تو” که سالها منتظر در زدنت بودم . . .



برچسب‌ها:

پنج شنبه 27 بهمن 1390برچسب:, | 22:19 | من |

 محصولها را که برداشت میکنند ، بیچاره مترسکها که فراموش میشوند . . .



برچسب‌ها:

پنج شنبه 27 بهمن 1390برچسب:, | 22:8 | من |

 تو را از دست دادم، آی آدم‌های بعد از تو!
چه کوچک می‌نماید پیش تو غم‌های بعد از تو

تو را از دست دادم، تو چه خواهی کرد بعد از من؟
چه خواهم کرد بی تو با چه خواهم‌های بعد از تو؟

تو را از دست ... ؛ دادم از همین زخم است، می‌بینی؟
دهانش را نمی‌بندند مرهم‌های بعد از تو

«تو را از یاد خواهم برد کم‌کم» بارها گفتم
به خود کی می‌رسم اما به کم‌کم‌های بعد از تو؟


بیا، برگرد، با هم گاه... با هم راه... با هم...، آه!
مرا دور از تو خواهد کشت «با هم»های بعد از تو
 

مژگان عباسلو


برچسب‌ها:

پنج شنبه 27 بهمن 1390برچسب:, | 15:41 | من |

 شکست عهد من و گفت: هرچه بود گذشت

به گریه گفتمش: آری! ولی چه زود گذشت

 

بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید
بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشت

شبی به عمرم اگر خوش گذشت آن شب بود
که در کنار تو با نغمه و سرود گذشت

چه خاطرات خوشی در دلم به جای گذاشت
شبی که با تو مرا در کنار رود گذشت

گشود بس گره آن شب ز کار بسته‌ی ما
صبا چو از بر آن زلف مشک‌سو گذشت

غمین مباش و میندیش از این سفر که تو را
اگرچه بر دل نازک غمی فزود، گذشت

 

ایرج دهقان

 

برچسب‌ها:

پنج شنبه 27 بهمن 1390برچسب:, | 1:36 | من |

 نشود فاش کسی آنچه میان من و توست    تا اشارات نظر نامه رسان من وتوست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم     پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید        حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید          همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ار نه    ای بسا باغ و بهاران که که خزان من و توست
این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت    گفتگویی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل        هر کجا نامه ی عشقست نشان من و توست
سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر    وه از این آتش روشن که به جان من و توست

 

 

ه.الف. سایه


برچسب‌ها:

چهار شنبه 26 بهمن 1390برچسب:, | 23:56 | من |

 ديرگاهيست که تنها شده ام / قصه غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است / باز هم قسمت غم ها شده ام

دگر آئينه ز من با خبر است / که اسير شب يلدا شده ام

من که بي تاب شقايق بودم / همدم سردي يخ ها شده ام

کاش چشمان مرا خاک کنيد / تا نبينم که چه تنها شده ام . . .

 

برچسب‌ها:

چهار شنبه 26 بهمن 1390برچسب:, | 23:7 | من |

 جای تفکر را به تخیل دادن ، زهری را بجای طعامی گرفتن است!

ویکتورهوگو

 

برچسب‌ها:

چهار شنبه 26 بهمن 1390برچسب:, | 19:57 | من |

 چون مرغ شباویز بگویند که حق هوست

پیدا و نهان اوست خدا اوست خدا اوست

دانی که همه رنج و غم و محنت دوران

بر جان و دل از بهر کمالست نه نقصان


برچسب‌ها:

چهار شنبه 26 بهمن 1390برچسب:, | 2:28 | من |

 گاهی وقتا دلم می خواد برم به بالاترین نقطه شهر و بگم دیگه نمی تونم...

خسته شدم .... چرا زمین گرده؟ ... من دیگه نمی تونم آغاز کنم ... من دیگه نمی تونم 


برچسب‌ها:

سه شنبه 25 بهمن 1390برچسب:, | 23:36 | من |

 گاهی وقتا دلت می خواد که یکی باشه که بتونی حرفاتو بهش بزنی او همدردت باشه ...

گاهی وقتا دلت یه جایی را می خواد که فقط بتونی داد بزنی فارغ از اینکه مردم تو دلشون بهت نگن دیوونه...

گاهی وقتا دلت یه معجزه می خواد تا به زندگیت امیدوار بشی ...

گاهی وقتا دلت می خواد وقتی داری با خدا حرف می زنی یه هراز گاهی سرتکان بدهد و تو متوجه بشی که خدا واقعا داره بهت گوش می ده...


برچسب‌ها:

سه شنبه 25 بهمن 1390برچسب:, | 23:20 | من |

 زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم/ زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت/ زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست…..

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند

زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

سهراب سپهری

 

برچسب‌ها:

سه شنبه 25 بهمن 1390برچسب:, | 1:49 | من |

کشش این یکی را دیگه نداشتم

دیگه نمی تونم ...حتی نمی تونم گریه کنم یا داد بزنم...


برچسب‌ها:

دو شنبه 24 بهمن 1390برچسب:, | 21:56 | من |

 به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز

فرو ریخت پرها نکردیم پرواز

ببخشای ای روشن عشق بر ما ببخشای!

ببخشای اگر صبح را ما به مهمانی کوچه دعوت نکردیم

ببخشای اگر روی پیراهن ما نشان عبور سحر نیست

ببخشای ما را اگر از حضور فلق روی فرق صنوبر خبر نیست

نسیمی گیاه سحرگاه را در کمندی فکنده ست و تا دشت بیداریش می کشاند

و ما کمتر از آن نسیمیم

در آن سوی دیوار بیمیم

ببخشای ای روشن عشق بر ما ببخشای

به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز

فرو ریخت پرها نکردیم پرواز.

دکتر شفیعی کدکنی

 


برچسب‌ها:

دو شنبه 24 بهمن 1390برچسب:, | 13:37 | من |

 غمگینم ، مثل پیرزنی که آخرین سرباز برگشته از جنگ ، پسرش نیست . . .

 

 


برچسب‌ها:

دو شنبه 24 بهمن 1390برچسب:, | 11:42 | من |

هیچ میدانی ؟

جای “عزیزم غصه نخور” های تو را

دیازپام گرفته است . . .

 

برچسب‌ها:

دو شنبه 24 بهمن 1390برچسب:, | 1:13 | من |

 نتونستم بهت بگم اما می خوام یه مدت نباشم... شکست مهلکی بوده و من باید خودم را بازسازی کنم ... بدون تو ... باید خودم تنها باشم... توی خلوت خودم ... شاید بتونم خودم را پیدا کنم ... شاید با خودم کنار بیام... با این شکست ... با این اشتباه محض ... 


برچسب‌ها:

یک شنبه 23 بهمن 1390برچسب:, | 15:4 | من |

دیدی سورپرایز شدی؟

تو انگشت کوچیکه من هم نمی شی!!

باورت می شد؟ چهره بهت زده ات من را شادتر کرده!! عین خودت شده بود با همان جمله که همیشه به من می گویی!!

هر دفعه که بهت نگاه می کردم بیشتر از سورپرایزم خوشم می آمد... خیلی کیف داد 

تو هنوز من را بعد از این همه سال نشناخته ای و این بزرگترین شانس من است...

پایین نقاشی خودت نوشتی ولنتاین زود رس...

 


برچسب‌ها:

یک شنبه 23 بهمن 1390برچسب:, | 14:37 | من |

بعد از این شکست

... باید بنویسم که می خواهم نباشم... نه این جا و نه در جای دیگر .... می خواهم نیست باشم نه هست

 


برچسب‌ها:

یک شنبه 22 بهمن 1390برچسب:, | 23:59 | من |

آرام شده ام آرام آرام...

از صبح عین مرغ سرکنده بودم 

اما الان آرام شده ام... تازه فهمیدم چرا در خواب مدام در شهر جدیدت با شما بودم ... منی که خیلی وقت بود که دیگر در خواب هم نمی دیدمت ... الان خیلی آرامم ....


برچسب‌ها:

شنبه 22 بهمن 1390برچسب:, | 23:24 | من |

 این روزها کسی به خودش زحمت نمی دهد یک نفر را کشف کند 

زیبایی هایش را بیرون بکشد ...
تلخی هایش را صبر کند...


آدم های امروز دوستی های کنسروی می خواهند :
یک کنسرو که فقط درش را باز کنند بعد یک نفر شیرین و مهربان از تویش بپرد بیرون
و هی لبخند بزند
و بگوید حق با توست....


برچسب‌ها:

شنبه 22 بهمن 1390برچسب:, | 23:14 | من |

 در دل زارم نمی تابد دگر نور امیدی/

و اندر این دنیای تاریکم نمی بینم ضیایی/

شبنمی باشم که عمرم ساعتی افزون نپاید/

شمع بی نورم که تا صبحم نمی باشد بقایی


برچسب‌ها:

شنبه 22 بهمن 1390برچسب:, | 22:33 | من |
صفحه قبل 1 ... 9 10 11 12 13 ... 27 صفحه بعد